یك نبض وارونه

اشعار کوتاه

شعر من

با من هم صدا نمی شوی كه آن واژه ها
شعر من دوباره در حس تلاطم
من می نویسمش
شعر من در تلاطم
من دوباره می نویسمش در این جای جای
آمدم تا نفس بودن فردا
اصلا در چه رنگ می تواند باشد؟
دفترم كه پر می شود
در این
تو حرفت نامنقوش
من دوباره در تلاطم احساس
ستاره ها به درد خود چشمك می زنند
آسمان، ساكت
می انبارند تردید را در خطوط شب
به كبریت نیازی نیست
اگرچه حتی آنسوی شعر هم
نمی تواند دوباره ما را به آن واژه ها برگرداند
من در این جای جای


انتظار من و تو

درد من، پنهان
و حرفم به پشتوانه فكرم
منقوش
در پیچ و خم راههای خاطره
با تو دیدار می كنم
سایه ها در اسارت میل حقیقت كشی ا
قلبم آزاد
فكرم راحت
و تو را منتظر نتیجه می بینم
بی شك فرصتها را یك به یك شمرده ای
راههای میان بر را به خوبی می شناسی
و نیاز قلبی كه تو را سالها
به انتظار نشست
ساعتی انتظار من و تو را
به یادگار گذاشت
دستی شعر من و تو را
در لحظه ها نوشت
فصل هنگامه گذشت
با من دفتر زندگی را بخوان
خاطرات دختری كه تا سپیده ایستاده است


یك نبض وارونه

یك نبض وارونه
در رگهای من
تنها این باقی ست
بیست بار
مثل بیستون
در بی ستون ترین آسمان شعر
میهمان گنجشكها دیگر نیست
ای كاش او بود
تا این یكی را بخواند
من به جای شاعر ماندن
اصلا می شوم خود شعر
تا شعر در شاعر شدنش
دنیا را به تحسین خود وادارد
این یعنی او من شود
در بی ستون ترین آسمان شعر
در بیستون


بی لحظه ای سكوت

هنوز شعر در بی واژگی
هنوز حرفم در نهان
فضاها خالی اند
دستش را می بندد
نمی دانم در مشتش چه قایم كرده
من می دوم از آنسوی حصار احساس
سطری كامل
سرازیر می شوم از
بی لحظه ای سكوت
در غوغای واژه ها
من می دوم از آنسوی
تو هنوز مشتت را باز نكردی؟
وقتی كه او رو به صبح طالع
چشمان خفته را بیدار می كند*
نمی تواند كسی مرا به آن فضاها
برگرداند
حتی منبع زندگی
من در طلسم شعرم روی كاغذی
مشتها باز شده اند
من دوباره سرداده می شوم
می آیند وا ژه ها یكی یكی
من دوباره در این شعر
من دوباره


برگ برنده

یك نفر روبروی من
هردومان در یك بازی دعوت شده ایم
زمان، منتظر برگ من است
همه را بر زمین انداخته ام
جز یك برگ
او هم د ردستش فقط یكی دارد
آخری را می اندازم
برگ یقین است
برگی كه ناتوانی ام را تعیین كرده
یا به عبارتی شكستم را
یا روش بازی ام را
زمان لبخند می زند
برگ آخرین او برگ تردید است
برگ نسخ هر چه كه در جنته داشتم
برگ برنده
برگی كه همیشه او خواهد داشت
اگرچه باز هم صد بار
بازی تكرار شود
و این همان است
كه دیگران نمی دانند

* از شعر: شعری كه زندگی ست از مجموعه: هوای تازه شاملو


ترانه جوانبخت :: tjavanbakht@yahoo.ca

نظرات وارده :1



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.