دایره بی انتهای سر نوشت

دشتها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید.
در هوای عفن آواز پرستو به چه كارت آید ؟
فكر نان باید كرد و هوایی كه در آن نفسی تازه كنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست … ای دریغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كین پوشانده است!!
هیچ كس فكر نكرد كه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست!!
وهمه مردم شهر.. بانگ برداشته اند كه چرا سیمان نیست!!
و كسی فكر نكرد كه چرا ایمان نیست!!
و زمانی شده است كه به غیر از انسان…. هیچ چیز ارزان نیست…هیچ چیز ارزان نیست!!«حمید مصدق»
** ** ** ** ** **
عجب دنیای حیرت اوریست!!باورش سخته … ولی حقیقت داره…
زندگی پر شده است از دروغهایی كه بهم می گوییم و اینچنین روز خود را به شب رسانده … شب را روز می كنیم
دیگر مهر،. محبت چیزی است خیالی در پس قلعه های ستمی كه دیگر دست نیافتنی شده است.
روزها و ماه ها می گذرد و این مردمان به ظاهر انسان از كنارت می گذرند و فصل به فصل شاهد دگرگونیهایی هستیم كه دیگر حتی مغزمان و روحمان قادر به درك انها نیست.
در حالی كه كودكانی هستند كه بی شیرند… !!
هنوز مادرانی هستند كه نالانند…!!
و هنوز پیرمردی هست كه در گوشم نجوا می كند:(( آری ؛ این است نا مسلمانی ای برادر هشیار و بیدار باش!!))
دیگر كسی چه می داند عاشورا چه بود؟

حسین را كس نمی داند!! …… علی را كس نمی شناسد!!….
اسمها را خوب حفظیم از اول تا آخر از علی تا خاتم!!

ولی كه بودند و ما كه هستیم و چه می شویم و كجا می رویم و مقصدمان كدام نا كجا آباد است… آن كس داند كه عاشورا را خلق كرد و فریادها را خاموش!!
بشر موجود غریبی است!!آری موجودی است مهم و بی ارزش!!
انسان مهم نیست…! انسان مقوله مهمی است!!و به دنیا نیامده تا راحت زندگی كند!
بشر تا وقتی به انچه كه می خواهد و ارزویش را دارد نرسیده .. خوشبختی را در رسیدن به خواسته هایش می داند !!اما زمانیكه به آن چه كه می خواهد میرسد.،سعادت را در چیزهایی كه هنوز به ان نرسیده یا توانایی تصاحبش را ندارد می پندارد.
ولی این حرفها دیگه گذشته زیرا در جامعه ای كه من و شما و ما زندگی می كنیم دیگر حتی یك نفر هم نیست كه آ رزوی تصاحب چیزی را داشته باشد.ارزشها نابود گشته اند… مغزها خاموش….و فكرها بیمارو بیمار تر از همیشه!!… وما سر گردانیم در این دایره بی انتهای سرنوشت!!!!
در این دنیای بی ارزش!! كاش میشد ارزشها را حفظ كرد این دنیا بی ارزش نبود…هیچ وقت هم نبوده است!
ما هستیم كه ارزشها و ضد ارزشها را به وجود می آوریم .
وقتی بشر و بشریت و اجتماع ارزشی برای خود نیافرینند… جامعه ارزشش از بین میرود… من و تو بی ارزش می شویم و در آخر .. دنیا ارزش خود را از دست خواهد داد
** ** ** ** ** ** ** ** .
دشتها بی خارند.. گلها پژمرده!! هوا…هوایی غم انگیز !
دشتی نیست.. خاری نیست.. گلی و افسانه ای نیست..زندگی تكرار نامردی و نامردی است.
نان نیست .. عشق نیست.. جانمازی نیست تا شبهای تارم را بیارایم به بوی عطر آن لبخند سحر آمیز آن گندم كه روزی در دشت من خوابید.
ای دریغ… علف هرزه را از همان اول باید چید.. ولی آن دم كه من خواستم بچینمش دیر بود… تمام مزرعه پر بود از آن هرزه درخت پیر!!!
پیر مرد نالان در آن ناامیدی لبخند به لب دارد.. آخر نان ندارند این مردمان!!!
دین رفت.. ایمان رفت… عشق رفت.. نماز و جانماز و خار و گل با هم یكی گشتند!
گندم خوبی و بذر این درخت پیر از ریشه پوسیده و من و تو مانده ایم و دشت….!
دلها دلسرد.. لبخند مردمان از روی نامردی است..زندگی بی معنی ..گریه ها… دروغها….پر شده این سرزمین از ناله های نیرنگ آمیز من و تو!!
زندگی از انجا شروع شد كه تردید می كردیم و زندانی، آزادی را انكار می كرد و ما سعادت را!!!!
در آیینه وقتی خود را می دیدیم.. خود را نشناختیم.. افسوس !!
آموختیم آنچه نمی بایست
روح همرنگ جسم شد و روزگار همجنس سنگ.
واین را ندانستیم كه دانایی زشت است! زندگی مصیبتی است.!! و حال فهمیدیم كه یك روز در پس این روزگار پیچ در پیچ… خوشبختی گم شد…
سعادت مرد!!!!!
عشق با نامردی و نیرنگ همراه و من و تو با هم و بی هم شدیم!و این را ندانستیم كه اگر عشق نباشد، نیرنگ میسوزاند این دشت را!!
می سوزند درختان این سرزمین آریا!!
و اگر جهانی مانند هیزم خشك بسوزد این درخت سر سبز و خرم سبز نخواهد ماند.. خواهد سوخت!!
افسوس كه لبها را سكوتی تلخ فرا گرفته و بر لبان بی مهرمان .. بر چسب سكوت زدند!!
افسوس كه كسی نیست.. كه صدایم را بشنود.
كاش ساكت نمانده بودیم و سكوت را آویزه این لبهای بی مهر نكرده بودیم! كاش می دانستیم در این سرزمین آریایی هنوز هستند كسانی كه لبانشان گرم و پر نور است و دلهاشان از گرسنگی كم نور……
كلبه هاشان سرد و خالی از نان گرم…
كودكانی هستند هنوز كه از درد بی مادری گریانند…
هستند مردمانی كه از فغان درد نالانندو پدرانی چشم در راه كسانی كه یكروز بی مهابا از كنارشان رفتند و دیگر باز نگشتند.!!…. در آغوش باد پرپر شدند!!
نشانی از آنان نیست.. ولی من و تو با همیم . ما شرممان باد!!!
ای صد افسوس كه شرم و بی شرمی یكی گشته است… دینداری و بی دینی فقط حرف است!!
نا مسلمانان به ز این مسلمانان شدند….خاك آریا در آغوش باد… پنهان شده است….ایران باستان كو؟ آریا كو؟… جوانمردان این بوم و بر كجایند اینك ای مسلمانان كافر!!!كو؟ كجا رفت پیمان داریوش اول؟
((خدای بزرگ است اهورا مزدا،كه این سرزمین را آفرید.. كه مردم را آفرید.. كه شادی را برای مردم آفرید… كه داریوش را شاه كرد!!!))
شادی كو؟ …… وااااای خدا را گم كرده ایم!! شادی گم گشته است…. خود در این سرزمین چه می كنیم و این مردمان………………….؟! « من عاجزم» رفیقان امروز و دیروز هم نفس كجا رفتند؟
خانه های قدیمی كو؟ جوانمردی آن پهلوانان قدیم كجا رفته است؟
من نتوانم باور كردن این را كه انسان.. مرده است!!
دشتها خالی است…
نا جوانمردی زیادی گشنه است…
هنوز می خواهم در این رویا بیاسایم كه شاید روزی این تقویم سرنوشت ما با هم ورق خورد!!!
به امید آن روز كه بی گانگی مرده باشد و همه چیز از ارزش لبریز و سر شارو نان و گندم فراوان و لبها شاد … و خالی از نیرنگ نامردی گردد.
اگر من و تو با هم باشیم و با هم بی ریا باشیم ….به امید انروز… و آرامش….به یاد داشته باش كه:

«من اگر برخیزم.. تو اگر برخیزی.. همه بر می خیزند….
من اگر بنشینم… تو اگر بنشینی.. چه كسی برخیزد؟….»(حمید مصدق)


طناز امین :: tannazamin@yahoo.com

نظرات وارده :2



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.