|
غربت سیاه من
گزارش شخصی از روزمرگی های غربت
ساعت 3:30-4 می رسی خونه.خیلی خسته یی.هر چند درس زیادی نخوندی و حجم کاری کمی داری ولی به زبان دوم حرف زدن خیلی انرژیت رو می گیره و خسته ات می کنه.وقتی می رسی خونه دلت هوای ایران روومی کنه.هوای آفتاب گرم تهران رو و به فارسی حرف زدن رو.
وقتی وارد خونه می شی بوی ایران می زنه تو صورتت و عجیب دلت هوای یه هم زبون رومی کنه.
به امید یه حرف تازه تلویزیون رو روشن می کنی.می زنی روی کانالهای ایران.اولین کانال به دومین کانال رقص و آواز و کلیپ.کانال سوم به چهارم تبلیغ کرم ضد چروک صورت و ...آخرین کانالها یک مشت ادم بی سواد نشستن پشت میز و دارن برای آینده ایران تصمیم می گیرن.آدمایی که نه از ایران چیزی می دونن نه از سیاست نه از آزادی.یک مشت خزئبلات سرهم می کنن و تحویل مردم می دن.
وقتی صدای هموطنات رو می شونی که پای تلفن چطور از اینا و عقاید احمقانشوت حمایت می کنن یه لحظه از ایرانی بودن خودت شرمت می گیره و می زنی زیر همه چی.
برمیگیردی به کانال های موسیقی.اولین کلیپ به دومیش حالت بدی همه وجودت رو در بر می گیره
.می زنی کانالهای جمهوری اسلامی.جام جم.یه کانال یه اقای روحانی داره صحبت می کنه.کانال بعد میزگرد اقتصادی گوآتمالاست و کانال سوم یه مجری بد لباس لوس داره حرف می زنه .بهتره از خیر تلویزیون بگذری. می ری پای اینترنت .اینجام همون طوره.حالا به ساعت ایران بعد از ظهر.حالا چند برابر احساس غربت و تنهایی می کنی.انگار کشوری بنام ایران وجود نداره و هیچ کس نیست که زبون تو رو بفهمه.احساس می کنی تو متعلق به این کره خاکی نیستی و اینجا تنها افتادی. با اینکه خیلی از ایرانیهای دیگه هم در غربتن و شاید حالا با تو توی یه شهر باشن ولی یه مانعی هست که نمی زاره بهم نزدیک بشن.
همه در غربتن ولی یه چیزی مانعه پیوند اوناست.خیلی سعی می کنی بفهمی ولی نمی فهمی.به هر حال با همه غربت و خستگی تصمیم می گیری بی خیال هموطن بشی و خودتو با چیزای دیگه سرگرم کنی.توی بعد از ظهر های یخ بسته اینجا تنها می شینی و سعی می کنی فراموش کنی که زبان مادریت زبانی به مراتب قشنگ تر از زبانیه که الان باهاش حرف می زنی...ولی کاش اون مانع رو پیدا می کردی
م .جهانگرد
نظرات وارده :1

|