|
ظهور
داستان
علی از صبح که بیدار شد روی دنده لج است. لب به چیزی نمیزند، خمار و خمیازه کشان با چشمان پف کرده پشت میز آشپزخانه نشسته و مرا زیر نظر دارد. استکان ها را روی آبچکان ردیف میکنم و دنبال حوله میگردم، با انگشت حوله را نشان میدهد: اونهاش، نگاهش سنگین شده. موهای ژولیده اش دور سرش تنک است. اخمو میگویم: چیه دست و رو نشسته اومدی نشستی گیر دادی به من. ککش نمیگزد انگار خواب است. میگویم : پاشو برو پی کارت تا کفری نشدم. دستانش را زیر سرش قلّاب میکند و لم میدهد به صندلی و پاهایش را دراز می کند روی صندلی دیگر. میگوید: دیشب یه خواب دیدم، می خوام برات تعریف کنم. به هم ریختگی اش کلافه ام میکند. میگویم : خوب. میگوید: اول یه استکان چایی بده .
میگویم:مگه نگفتی چیزی نمیخورم میگوید:حالا میخورم.
یک استکان تمیز بر میدارم و لب به لب چای میریزم جلویش می گذارم و وانمود میکنم خوابش برایم مهم نیست.
با آنکه میداند بدم میآید چای را هورت میکشد، فیلسوفانه نگاهی به آن میاندازد و میگوید آره یه خواب عجیب بود. قبل از این که به فکر فرو رود میگویم زود بگو کار دارم.
چهره اش تغییر می کند و میگوید: خواب دیدم دو تا بچه داریم. دستانش را در هوا نگه می دارد و می گوید: یکی این قدی، یکی هم اینقدی، احساس علاقه در چشمانش موج میزند، از حرفش سردم میشود شانه هایم درد میگیرد و ته دلم هوری میریزد، صندلی را جلو میکشم و مینشینم.
بغض راه گلویم را بسته، رویم را برمیگردانم تا چهره ام را نبیند. میگویم: این که این همه مقدمه نداشت. عصبانی میشود. این اخلاقش است دلش نمیخواهد علاقه اش به بچه را به رخش بکشم. میگوید: یک خواب دیدم، دست من که نیست بزار باقی اش را بگم بعد بشین آبقره بگیر.
حق با علی است کلافه ام ، پر از حس پوچی که این روز ها صبحانه ام شده. یاد گرفته بودم صبح که بیدار شدم اول از خودم بپرسم امروز به چه امیدی از رختخواب دل بکنم، میگشتم پی دلخوش کنک، میرم خرید، زنگ میزنم به فلانی، فلان غذا را بپزم، یا مثلا امروز سریال مورد علاقه ام پخش میشود. اما دیگر مدتی بود سوالم بی جواب میماند، حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم. نمیدانم خودم را بد عادت کرده بودم یا اصلا از اول تقصیر خودم نبود. همه چیز و همه کار یک جور مسخرگی شده بود، صبح که چشم باز میکردم میدیدم بیرمق تر از شب قبلم ته دلم خالی میشد. یاد نوبت دکتر میافتادم که چند هفته است عقب افتاده ، یاد غصه های تمام دنیا میافتادم، یاد علی میافتادم با چشم های بی فروغ و خسته پی جورابش میگردد، دلم میخواست گریه کنم، بی دلیل چشمم خیس میشد و تا به خودم بیایم زیر پتو زار میزدم. یاد یک روز طولانی مثل دیروز مثل پیروز سینه ام را فشار میداد چه رسد فامیلی، آشنایی هم زنگ بزند و گمان کنم ته حرفش منظوری دارد، علی میگوید به همه بدبینی، گاهی فکر میکند از کار های اوست که پکر ام گاهی به سرش میزند سربسرم بگذارد، پتو را که بر میدارد میبیند غرق اشکم، بیچاره بهتش میزند، بغض میکند و میگوید: لامصب من که گفتم بی خیال، تو هم ولش کن ده. بی صبحانه میرود.
بدون آنکه منتظر حرفی از من بماند ادامه می دهد: حالا باقیش را بگم یا در رم.
میگویم خودت میدانی: سر آستینم را میکشم زیر پلکها. هنوز توی رویاست، میگوید: همینجا زندگی میکردیم اون اتاق شده بود مال بچه ها. همش داشتن میدویدند، بی آرام و قرار دنبال هم میکردند. به من هم میگفتند بابا. دلم برای لبخندش سوخت. گفتم: مامانشان کی بود. چشم غره ای به من رفت و گفت معلومه تو بودی اما نه اینجوری مثل قبل ها بودی سر زنده با چشم های درشت و مو های دمب اسبی.
به دلم نشست، چقدر عوض شده بودم، موهایم پریشان ریخته بود رو شانه هایم و کبودی نا جوری آرام زیر چشمم جوانه میزد، شاید اگر همان موقع ها بود که علی میگفت با تکتک دوستانم صلاح مشورت می کردم و چند تا دکتر و ده جور دوا را امتحان میکردم تا ریشه اش را بخشکانم اما حالا انگار باید جزیی از وجودم باشد باهاش کنار میآمدم. استکان نیمه چای را توی دستش گرداند و گفت: چقدر ناز بودند چشماشون شبیه تو بود ابرو ها هم، ولی حاضرم قسم بخورم یکی شان لب و دهنش کامل به من رفته بود اون کوچکتره هم خیلی شبیه عکسهای بچگی من بود، آخ اگه مامان میدید همین را میگفت یا اگه رضا و داریوش بودند هم صدا میگفتند: کپی برابر اصل.
لبخندش محو نمیشد. مثل این که هنوز خواب بود و داشت تماشا شان میکرد یا شاید همین حالا وسط حال نشسته بودند و من نمیدیدمشان. گفت: میدویدند، میخندیدند و شیرین زبانی میکردند، من تو هم تو عالم اونها بودیم، به خدا خودت برگشتی گفتی (همانطوری که بعضی وقتها به ام متلک میپرانی) آقا تحویل بگیر بچه هات رو. من لبخند زدم ولی توی خواب شک ورم داشت.
چشم دوخته بودم وسط حال، با تمام وجود دوست داشتم ببینم علی چه میبیند. گفتم: چی؟ گفت: چی رو چی؟ گفتم : چی باورت نمیشد اینکه من یه روز بتونم... گفت: توی خواب ترسیدم بچه خودمان نباشند. گفتم شاید بچه های عزت خانومند تا مادرشون برگرده اینجاند. اما نبودند حتی شناسنامه هاشون رو هم نگاه کردم خودشون بودند، بچه های ما اسم یکیشون بود... مکث کرد و اخماش رفت تو هم شمرده گفت:اسم یکی را گذاشته بودیم...تا دو دقیقه پیش برای خودم تکرار میکردم، به یکیشون میگفتیم... من دست زیر چانه زده بودم. علی مادربزرگ شده بود و من نوه اش، پای صندلی تکیه داده بودم و به وجد میآمدم. چقدر دلم میخواست یکی از اسم هایی باشد که از بچگی برای بچه هایم انتخاب کردم. دوست داشتم اسم عزیز ترین عروسک کودکیم را بگوید یا یکی از اسم هایی باشد که از در و همسایه میشنیدم یا از تو برنامه رادیویی بچه ها دست چین میکردم و به دلم مینشست و همه را توی یک دفتر قشنگ یادداشت کرده بودم. تلاش علی بی فایده بود. به نظرم رسید لای گل های قالی دنبال اسمشان میگردد. پاشد و در حالی که زیر لب با خودش حرف میزد فاصله بین حال تا آخر پذیرایی را رفت و آمد. گفت: آهان و برگشت سمت من بعد صدایش برید و دوباره مثل لنگر ساعت که نیامده باید برگردد از من دور شد. گفتم حالا پسر بود یا دختر؟ گفت: فکر کنم پسر بود...نه یکیشان پسر بود. شایدم دو تا دختر بودند. داشت ادامه میداد که کلافه شدم گفتم: مگه خوابشان را ندیدی. همینطور که توی فکر قدم میزد گفت چرا. ولی خوب دقیق نمیدانم. اما به جان خودت تا آخرین لحظه که بیدار شدم اسمشان را برای خودم تکرار میکردم. فرصت دهی یادم میآید. گفتم علی تو را به خدا لا اقل رنگ چشمشان را بگو. روشن نبود؟ گفت: چه رنگی؟ گفتم همون رنگ که تو دوست داشتی میگفتی اگه چشم بچه مون به من بره شک نداری اون رنگی میشه. گفت: آره انگار همون بود. یه جور که آدم نگاه کنه دهنش شیرین شه رنگ عسل، روشن و زلال. بزار الان اسمشون را هم یادم میاد... علی چندین و چند بار رفت و برگشت اما بیفایده بود. گفتم دخترمون اسمش پری نبود؟ گفت: من گفتم دختر بود؟ گفتم: نه ولی نگفتی نبود. گفتم پسرمون چی؟ پدرام صداش نمیزدی؟ گفت: هان شاید. دوباره گل از گلش شکفت. گفت: تا دنبالشان میکردم خودشان را میانداختند تو دامن تو. با شور سرشار سعی داشت حالت چهره شان را در نظرم مجسم کند. ته دلم ذوق زده بودم علی انگار بابا شده بود و دنبال بچه هایش میکرد. مردی را میدیدم که ته چشمش برق افتاده بود. گفت: یک بار از اینجا تا اینجا دنبالشان کردم. یک دفعه هم همینجا غشغش میخندیدن و پشتت پناه گرفته بودند نگیرمشان. من و علی قرق خنده بودیم. علی گفت: به خدا همینطور میخندیدیم.
صدای خنده مان نبریده بود که ساعت دیواری هشت بار دنگ و دنگ نواخت. علی تازه یاد اداره اش افتاد، به تکاپو افتاد و رفت پی جورابش. برخلاف همیشه بلند شدم و کمکش کردم، جوراب گلوله شده اش را از زیر مبل بیرون کشیدم و یک پیراهن تمیز برایش انتخاب کردم. حتی تا دم راه پله همراه اش رفتم. ته دلم گرم تر شده بود. دلم میخواست زود تر برگردد و جزئیات خوابش را از سر بپرسم.
سرحال شده بودم به سراغ میز صبحانه رفتم. هنوز استکان نیمه چای رویش بود و صندلی ها دورش ولو بود. هوس چای داغ کردم. استکان ها را از آبچکان برداشتم و لب به لب پر کردم و روی میز جلوی خودم چیدم. صدای خنده هایی که علی تعریف میکرد توی ذهنم پیچید. شبیه خندهای کودکی خودم بود وقتی گوشه حیاط زیر درخت گیلاس با بچه های همسایه مینشستیم و خاله بازی میکردیم. هر کداممان مثلا چند تا بچه قد و نیم قد داشتیم که تمام وقتمان را پر میکردند. گاهی که تنها میشدم لوازم آشپزخانه عروسکی ام را بر میداشتم و بساطم را زیر درخت گیلاس پهن میکردم. یک وقت میدیدم هوا تاریک شده و من با بچه هایم سرگرمم. احساس کردم همان نسیم پای درخت گیلاس همین اطراف میگردد و چند تا برگ رنگارنگ هرازگاهی از درخت جدا میشوند و رقصان میافتند روی سماور و قوری و استکان های کوچک من. هنوز تا شب خیلی مانده بود. کمی سرم را به پهلو خم کردم و یکی از استکان ها را سراندم طرف خودم و گفتم: این مال من، دوتای دیگر را جلوی صندلی های خالی گذاشتم و گفتم یکی برای پدرام یکی هم برای پری کوچولوی خودم.
مهدی گلسرخ تبار:: golesorkh@gmail.com
نظرات وارده :3

|