|
سیاه
قطعه ادبی
از آموختن درسهای زندگی خسته و عاجز شده ام
دیروز نیاز به بودن و حضورت را داشتم ..
امّا
آنقدر زمان به كندی حركت كرد
آنقدر روزها از پی هم مرگبار گذشتند
كه جاده های امید و خوشبختی یك به یك زیر قدمهایم آتش گرفتند
در اوج خوشحالیه دوست دیرینه ام «نا امیدی» و جشن با شكوه پدرش «یأس» ، با دستانی ملتمس وارد دنیای تو شدم و از تو كمك خواستم ..
در آنجا مردمانی را دیدم كه سالهاست بدنبال آنها بوده ام ..
مردمانی كه با من بودند و مرا ترك كردند ..
كودكی ام را دیدم ...
در دنیای تو، با معنای زن بودن و لطافتش
آشنا شدم
اولین بار بود كه برای مدتی نه چندان كوتاه با خوشبختی همنشین می ماندم ...
خواب دیدم
خوابی شگفت که در آن از من پرسیدند از كدام در دوست دارم وارد دنیای تو شوم؟!
سه در پیش رویم بود
بالای در سمت راست با قلمی درشت نوشته بودند : قلبی بزرگ به وسعت دریا
و درِ چپ : مهربانی و احساسات عاشقانه
و درِ وسط : عشق پاك
...
پس وسط را انتخاب كردم
بر در عشق پاک با تردید و ترسی شیرین کوبیدم و آنرا به آرامی گشودم
تو را دیدم
که با لبخندی دلنشین
با آغوشی باز
و نگاهی که دل بزرگ دریاهای آبی مشرق زمین را هم به لرزه در می آورد
به استقبال من آمدی
ولیكن ...
علیرغم تمام حس و حال مطبوع و دل انگیز عشقت
علیرغم پرواز آزادانه ی مهر و محبت در آسمان صاف و پر ستاره ی دلت
علیرغم خروشیدن موج موج صداقت و مهربانی در اقیانوس آرام وجودت
علیرغم لطافت ناز و نوازش های پیاپی تو
علیرغم همه زیبایی ها و حرفهای روح نوازت
علیرغم نگاههای عاشقانه ات
علیرغم بوسه های داغ گاه و بیگاهت
علیرغم همه دلنوازی ها، همه شاعرانه ها...
درك كردم و مطمئن شدم كه تو
بزرگ تر از عشقی كه در قلب كوچكم دارم نیستی ...!!
باور كن ...
باور كن ..
لیلی حریری:: leiyla@gmail.com
نظرات وارده :5

|