|
رفقا ! پک محکم تری بزنیم!
نامه ای درد دل گونه
رفقا ! سیگارهایتان را روشن کنید ؛می خواهیم پُکی بزنیم و گَپی .خاطرتان مانده دفعه آخری کنار هم بودیم و صحبت گل انداخته بود.
از خوشحالی خدا را بنده نبودیم .تو که هنوز در یادت مانده . با چه حرارتی سخن می گفتی .«جامعه » تازه آمده بود .مهدی ، قبول داری خیلی خوش بین بودی و نوید «راه نو » را می دادی . بهروز تو که هنوز زندان را تجربه نکرده بودی . با نوید در هم کوفته نشده بودید هنوز .آن سلول تنگی که می گویی با آن جمع معتاد بنگ و افیون .شرمتان می آمد در آنجا از «تریپ» ِ روشنفکری .راستی آنجا سیگار بود؟ شما که ایستاده اید و هنوز آتش نکرده اید .
بیا این سیگار مرا بگیر مهدی و سیگارت را آتش کن .نامزدت با من . بچه ها کسی به نامزدش حرفی نزند.شک تان برده است چرا؟ پکی بزنید .شاید شام آخری باشد ، شاید حرف آخری.در دستان چرا رعشه افتاده .چرا معلقی میان زمین و فضا .بیا جلو با آتش من بگیرانش . اگر این کبریت لعنتی دانه آخری اش .گپی در میان آورید.حرف هایی داشتیم انگار.اصلا بیایید حرف گذشته را نزنیم.
راست می گویی رضا مگر حرفی هم ، درست و حسابی ، از گذشته می دانیم.ما با آن تحلیل های تاریخی مسخره کتابهای درسی مان .فقط مانده بود آن روزنامه نگار مقیم لندن .بنشینیم تحلیل کنیم .این را مدام مسعود می گفت و گاهی هم علی .تحلیل اینکه آن کس بیاید کاندیدا شود منجی ایران است و اگر فلانی بیاید ، آنگونه می شودکه نباید.راستی مسعود این حرف ها فایده ای هم داشته ؟
عماد تو که حالا در «خبرگزاری» هستی ، مهدی تو که به ذوق یک نوشته ات در« شرق» هستی ، احسان تو که هنوز« دغدغه» داری ،بهروز تو که «تعلیق » خورده ای ، ....طعم گس سیگار در دهانمان پیچیده ؛برای من یکی که سری نمانده. حالمان خوش نیست .بیایید اصلا حرفی نزنیم .
این نشست آخری را بیایید بی نتیجه واگذاریم .مگر نتایج قبلی چه سودی آورد.حرف آخری را کوتاهش کنیم .تو با تقدیر موافقی انگار.همه را بسپریم به روزگار و خدا.یک طوری می شود.مالبروی قرمز،که دوست داشتید و هنوز خاموش است .عملتان سنگین شده ؟چرا خاموشید؟
می دانید چند شب پیش بود.اگر به رویا اعتقادی ندارید نگویم.باشد برای شما سه چهار تن که هنوز «پایه»اید و به حرف های مسخره من نمی خندید.چند شب پیش بود ،نمی دانم فضای آن کویر لعنتی بود در خوابم یا همین اطراف . دوباره نشسته بودیم دور هم . حلقه زده بودیم دور جایی .چند تایی طرح بود و حرف هایی روی آن .بیا اگر خیلی از بوی سیگار می ترسی ،بیا این «الیپس» را رویش مز- مزه کن تا بوی دهانت عوض شود.حلقه سیگاری ها یادتان هست که داشتیم .رفقا ! هست آیا فرصتی که دوباره گرد هم آییم.یک آیین باشکوه سوگندی و ماندنی برای همیشه .دوباره نکند ما را با «ایران» کاری افتاده که اندیشه اش شبانه خواب رهایمان نمی کند.بمانیم و کارهای اساسی تری بکنیم.بهروز راست می گویی ما که اقتصاد اساسی ترین کلام زندگیمان است این حرف های گنده گنده چیست که می زنیم. به من درست خرده می گیری که یک نفر دیگر منتظرت است و دیگران هم باید زودتر فکر ازدواج باشند و ادامه تحصیلات.راست می گویی ولی این کذم هایی که به جان داریم چه ؟رفقا – نه البته به سبک آن چپ های در بن بست حاشیه آرمیده – کاری اساسی تر نباید کرد به نظرتان؟ به یکی چند روز قبل گفتم از خوابم و طرح یک «آکادمی » که بیاییم و بنشینیم و حرف های بزرگ - بزرگ بزنیم.جو گیر نبودم. فقط من چند روز پیش تقریباً و موقتاً از دانشگاه زدم بیرون. بد جوری بی سوادیم . کدامتان حوصله دارید حلقه بزنیم و چاره ای برای خودمان بیاندیشیم .تو بودی گفتی «سخت می گیرد ،جهان بر مردمان ِسخت گیر» ؛باشد ، ولی رفقا ! در گام اول بیایید خاضعانه اشتباهات و کمبود هایمان را قبول کنیم و بعد پُک محکم تری به این لعنتی بزنیم .می توانیم ترکش کنیم؟من که نمی توانم !
مهدی فولادگر :: mfouladgar@yahoo.com
نظرات وارده :1

|