ادبیات ورزشی

گزارشی از حواشی ناگفته یک مسابقه فوتبال


بازی پرسپولیس تهران و ملوان بندر انزلی آغاز شده و تماشاگران با شور و علاقه خاصی تیم های مورد علاقه خود را تشویق می کنند.
این جمله را گزارشگر رادیو می گوید اما من که از نزدیک شاهد بازی هستم و در استادیوم حضور دارم نمی توانم درک درستی از این جمله داشته باشم.
تماشاگران همه طرفدار تیم تهرانی هستند و غیر از عده بسیار اندکی که آنها نیز طرفداران تیم آبی پوش تهرانی به نظر می رسند خبری از طرفداران تیم شهرستانی نیست.

برای عکاسی آمده ام و مرتب توی صورت این و آن فلاش می زنم اما کم کم احساس می کنم که اطرافیانم کمی عصبانیند پس ناچارم سر جایم بنشینم و تماشا کنم.

هنوز فقط دقایقی از شروع مسابقه گذشته و تشویق هواداران کم کم جای خود را به توهین و فحاشی می دهد. فقط کافی ست که بازیکنی از تیم حریف در میانه زمین سرنگون شود تا انواع و اقسام توهین های آب دار به سمتش شلیک شوند.
و فقط کافی ست که داور تنها یک خروج توپ را به ضرر تیم تهرانی اعلام کند تا .........

به همین دلیل است که در پخش زنده تلویزیونی مسابقات فوتبال گاهی شاهد بلندتر شدن ناگهانی تن صدای گزارشگر و یا پخش یک موسیقی پس زمینه هستیم.

هر لحظه بر التهاب تماشاچیان افزوده می شود و این را از آب دار تر شدن ناسزا ها می توان دریافت.
اکنون دقایق پایانی بازیست و تیم پر طرفدار نتیجه مناسبی را به دست نیاورده است. دیگر هیچ کسی از سیل توهین های رکیک در امان نیست و حتی بهتر است این گونه بگویم که بازیکنان تیم خودی بیشتر در معرض تهاجمند.

توپی از زیر پای مدافع تیم تهرانی خارج می شود و به یک باره عده ای از آن میان به تمامی نوامیس و اجدادش فحش های آن چنانی نثار می کنند جوری که یک لحظه عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.
عده ای از تماشاگران متحدالکلام بازی را رها کرده اند و به مربی تیم بزرگ فحاشی می کنند. و عده ای هم که همیشه داور را مسئول می دانند ؛او را مورد لطف خود قرار می دهند.
انگار گوش ها در مقابل این صدا ها واکسینه شده و دیگر انگار کسی به معنی کلمات توجهی ندارد.
کودکی ۱۳ ساله از جایش بلند می شود و به مادر کمک داور فحاشی می کند و اطمینان دارم که معانی نیمی از کلماتی را که زبان می آورد نمی داند.

حالا انگار عده ای از تماشاگران با دسته ای دیگر بر سر فحاشی به مربی تیم تهرانی درگیر شده اند و باز هم بازار ناسزا داغ داغ است. بازی رها شده و همه متوجه رینگ بوکس روی سکو هستند که ناگهان ۵ یا ۶ سرباز نیروی انتظامی وارد کارزار می شوند و خنده ام می گیرد وقتی که می بینم پس از هر ضربه باتوم که به پا یا کمر تماشاچیان می کوبند فحشی هم نثارشان می کنند.

حالا مسابقه به پایان رسیده و بیرون ورزشگاه همه به دنبال یک وسیله نقلیه اند.
رانندگان تاکسی ها و مینی بوس ها مقصد خود را مکررا به گوش تو فریاد می کنند و در این میان تماشاچیانی را می بینی که سر از مینی بوس های مختلف در آورده اند و با صدای بلند آواز های دسته جمعی می خوانند.
خوب که دقیق می شوی همه آوازشان فحاشی و قافیه های مبتذل و رکیک است.

سوار مینی بوس می شوم و دسته ای از آواز خوان ها هم پشت سر من سوار می شوند.
بعد از نزدیک به ده سرود که در همان حال ایستاده در مینی بوس می شنوم تازه می دانم که عجب ادبیات غنی و پرباری ست این ادبیت ورزشی که هم در نثر شگفت انگیز است و هم در نظم.

مینی بوس دیگر جای سوزن انداختن ندارد و درجه حرارت به حد کوره های آدم سوزی رسیده که راننده از راه می رسد.
پیرمرد شصت ساله ایست که به محض سوار شدن تصویری از خودش را در کنار مربی تیم تهرانی نشان همه ما می دهد و شاید این گونه می خواهد عرق تیمی اش را اثبات کند.
و شروع می کند به نثار کلمات وقیحی که هیچ گاه گمان نمی کردم یک پیرمرد شصت یا پنجاه ساله در حضور یک جمع نوجوان به زبان بیاورد.
در پایان در حالی که دنده ماشین را عوض می کند با بغض فریاد می زند :

بچه ام را که توی تب می سوخته رها کرده ام و آمده ام اینجا .... لعنت به من اگر دیگر به ورزشگاه بیایم.

ولی خود او و همه ما می دانیم که سخنش را زود از یاد خواهد برد.

مینی بوس در ترافیک سنگین شهری آرام پیش می رود و آوازهای فوتبالی کلا فراموش شده است.
مینی بوس که در کنار هر اتومبیلی متوقف می شود سر ها بیرون می رود و بنا بر مقتضیات اتومبیل مذکور آوازی یا شعاری خواهنده می شود.
اگر اتومبیلی حامل خانمی باشد بلافاصله شیشه هایش را بالا می کشد چرا که انگار همه اقتضای حال این جماعت مینی بوس سوار را ندیده از برند.

اگر احیانا کسی نگاه چپی به مینی بوس کند بلافاصله به عنوان هوادار ملعون !!! تیم دشمن شناسایی می شود و ۱۵ سر از مینی بوس خارج شده و انواع دشنام ها نثارش می شود.

هیچ کس در امان نیست
افسران راهنمایی و رانندگی ؛پارک بان ها ؛ پیرمردها و کودکان
همه با دیدن این جماعت روی می گردانند و جالب اینجاست که هیچ کس زبان به اعتراض نمی گشاید.

هر قشری ناسزی مخصوص به خود را دارد و همه سرنشینان به آن کاملا واقفند. مثلا در مواجهه با یک مامور راهنمایی و رانندگی همه یک صدا یک شعار می دهند.
و ما انگار وصله ناجور این جماعتیم که در همه آواز ها و شعارها مثل آماتورها باید به تماشا با یستیم.

از مینی بوس پیاده که می شویم تا فاصله صد متری آن همه رهگذرها جور دیگری نگاهمان می کنند.
با خودم می گویم چاره ای جز انکار نیست.
نمی شود به همه گفت تماشاگر نما ؛ناچاریم که آنچه می شنویم انکار کنیم همان گونه که دیگران این طریق را پیشه کرده اند.

جوانی در ورزشگاه سخن جالبی گفت وقتی که پرسیدم وضع چرا بر این منوال است .
پاسخ داد :

پس این جوونا عقده هاشونو کجا خالی کنند ؟

عکس ها از حسین منصور

حسین منصور:: mansour@sharghian.com

نظرات وارده :3



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.