ای دریغ

شعر کوتاه


خود به پا باید بخیزم مرشدی در کار نیست
هیچ کس چون خویش دلسوز دل بیمار نیست

کوله باری روشن از امید و تنهایی به دوش
راه تاریک است و حتی یک نفر بیدار نیست

عقل اندیشان نمی یابند هرگز راه را
کو در آن دیوانگان را پرده بر اسرار نیست

ما درون را برتر از زیبای بیرون یافتیم
درک راز آبی احساس در پندار نیست

بوستان چون مملو از گلهای رنگین می شود
دیگرش اندوه و ترس از زشتی دیوار نیست

سایه ای از بی نهایت دیده ایم و سر خوشیم
منتم از آفتاب فانی افکار نیست
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ای دریغ از ما که شعر قصه را گفتیم و بس
قطره ای از بحر خوشبختی در این اشعار نیست


عبدالله قبادی :: francis_1209@yahoo.com

نظرات وارده :5



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.