|
مداد رنگی
قطعه ادبی
امروز سفری داشتم به دنیایی رنگی....مواج و رویایی, مثل رنگین کمان.
در گوشه ای از این دنیا ,مداد رنگی های زندگیم را در صندوقچه خاطراتم پیدا کردم. قطار رنگ ها در اندازه های کوتاه و بلند صف کشیده بودند. بیادم آمد در این جعبه مداد سفید و زردم را هرگز نتراشیده اما مداد سبزم آنقدر کوچک بود که دیگر نمی توانستم آن را به دست بگیرم.
رنگ سبز آن, در جای جای زندگی ام پخش شده بود. سبزی حضور عزیزانم, سبزی روزهای خوب زندگی و سبزی خاطرات شیرین و دوست داشتنی.
دشت بزرگی از درختان تنومندی که احساس سالها بودن و سبز زیستن را زنده می کرد...درختانی که میوه های قرمز و نارنجی ان نشانه بارور بودن زندگی, هستی و گذران عمرم بود.
مداد قرمزم که همیشه نقشی از قلبی کوچک بر آن حک بود ,قلب بزرگ و دوست داشتنی را رنگ کرده بود ....آنقدر سرخ و لبریز که گویی هر تپش آن جهشی خون بار داشت....قلبی که همیشه در زندگیم طنین روزهای اول را دارد و صدایش هرگز برایم خسته کننده نیست و هیچ گاه آرام نتپیده.
در این دنیای رنگی با رنگ آبی همیشه در جایگاه صداقت و پاکی خوب نقاشی می کردم. آبی نه به رنگ دریا, نه به رنگ آسمان بلکه به رنگ خدا.
من خدا را همیشه در رنگ آبی می بینم چون تنها او مظهر آبی صداقت و حقیقت را دارد.
در گوشه کنار نقاشی روزگار ,تکه های کوچکی از رنگ زرد و سیاه خودنمایی می کرد که نشان از جایگاه کوچک و کم رنگ ریا و تنفر را داشت که روزگار گاهی مجبورم می کرد این رنگها را از جعبه بیرون اورم و خطی بکشم.
رنگ سفید را هیچ گاه نمی دانستم کجا به کار ببرم....من پاک بودو پاک زیستن را در رنگهای سبز و قرمز و ابی تجربه کرده ام بدون نیاز به مداد سفید.
من مداد سفید را دست نخورده برای روز اخر گذاشته ام.
روزی که نه من, خالقم برایم در دفترش نامه ای زیبا و دلنواز بنویسد .نامه ای که انجا هم بتوانم با ان زندگیم را با رنگهای روشن و شفاف نقاشی کنم...
کاملیا صارمی :: kamelia_1984@yahoo.com
نظرات وارده :2

|