|
نگین
داستان کوتاه طنز
وقتی تورو واسه اولین بار که اونور خیابون بودی دیدم ازت خوشم اومد و از اون بیشتر برق اون نگاهت كه تموم وجودم رو به لرزه در آورده بود منو شیفته ت كرد
هیچ وقت فکر نمیکردم بشه با یه نگاه عاشق شد
راستش این حرف رو مسخره می دیدم و بهش اعتقادی هم نداشتم
ولی نمیدونم چه جوری شد که من این مدلی عاشقت شدم...
یعنی با یه نگاه ! اون هم از دور !!!
بعد از اون دیگه تورو مال خودم می دیدم و تمام رویاها و آیندم رو با تو ساختم
من تا به حال خیلی ها رو دیدم اما تو ، یه جور دیگه بودی، یعنی نگاهت با همه فرق داشت، برق چشمای نازت از دور اینجوری بود واااااای اگه نزدیکت بیام فکر کنم از ذوق بمیرم!!
از اون روز به بعد همیشه، همه جا، پیش همه کس، تنها حرفم تعریف از اون برق کُشنده ی نگاهت شده بود...
اما تعجب میکردم از اینکه همه بهم می خندیدن !!!
ولی از دلیل خنده هاشون هیچی بهم نمیگفتن !!!
اصرارم هم فایده نداشت... واقعیتاً برام مهم هم نبود به چی میخندن...
فقط و فقط برق چشم های تو برام مهم بود، دوست داشتم هر طور شده اون نگاه رو برای همیشه واسه خودم کنم، اما جرأت جلو اومدن رو نداشتم...
تا اینکه یه روز تصادفی با تو رو در رو شدم
از ترس اینکه اون برق نگاهت منو بُکُشه نمیتونستم سرمو بالا ببرم و تو چشمات نگاه کنم
اما راستشو بخوای دلم هم واسش تنگ شده بود
برق نگاتو میگم...
اون کُشتن حس خیلی خوبی بهم داده بود... امید به زندگی.. شور و حالی تازه.. خواب و رویاهای نو و جدید با یه عالمه آینده نگری با دید مثبت و...
بدم نمیومد دوباره کُشته شم
دل تو دلم نبود
حس میکردم نفس کم آوردم
صدای ضربان قلبم رو میشنیدم
تو به صورتم زل زده بودی و همین منو آب میکرد..
نگاه کردن تو چشمات یه کم جرأت میخواست که اونم به سختی پیدا کردم
سرمو آروم آروم بالا آوردم
مسیر نگاهم از لبات شروع شد
بعد به بینیت رسید
بعد چشمات..........
کُپ کردم!!!!!!
دلم میخواست همچین بخوابونم تو گوشت که .......
حالا فهمیدم چرا همه بهم میخندیدن
آخه مگه مرض داری میری تو چشمات نگین می کاری؟
لیلی حریری :: leiyla@gmail.com
نظرات وارده :2

|