ماجرای من و سیم کارت

روایت طنز

1- حلول ماه رمضان مبارک. از قدیم گفته اند: همیشه شعبان، یک بار هم رمضان.

2- روز جهانی کودک مبارک. در این روز پدر و مادرهای عزیز می توانند از صبح تا شب بنشینند تام وجری نگاه کنند و بچه ها را برای خرید و ماشین شستن و حیاط شستن و آب حوض کشیدن و پیرزن خفه کردن و... از خانه بیرون بفرستند.

3- یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. اون قدیم قدیما که نه مخابراتی بود و نه سیم کارتی و نه موبایلی، مردم همه به خوبی و خوشی زندگی می کردند... همه چی داشت به همین باحالی پیش می رفت که یه روز یه غول بد جنس اومد و خواست که زندگی مردم رو خراب کنه... پس نشست و یه عالمه فکر کرد که چکار کنه. غول قصه ما چون سواد داشت، نشست و سرگذشت تمام غول های تاریخ رو مطالعه کرد و با عبرت گرفتن از غول لوبیای سحرآمیز و سایر غول هایی که الان یادم نیست! تصمیم گرفت یه کار جدید بکنه که رد خور نداشته باشه. این غول قصه ما چون از غول های نسل جدید (اونم از ورژن خفنش) بود و با دهکده جهانی و ازاین صوبتا آشنایی داشت، دست به تاسیس مخابرات زد تا مردم رو عاصی کنه. البته بعد از مدتی دید که نخیرا، این مردم قصه ما پوست کلفت تر از اینها هستند و با این مشکلات الکی عاصی نمیشن. پس برای دق دادن مردم اعلام کرد که سیم کارت موبایل ثبت نام میکنه...

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا یه روز قهرمان قصه ما - که معجونی از تمام قهرمانان تاریخ بود (از پترس و دهقان فداکار و تصمیم کبری گرفته تا جکی جان و جیمز باند و حسین فهمیده و اوماتورمن)- شنید که مخابرات برای سری جدید سیم کارت ثبت نام میکنه. آب از لب و لوچه و جاهای دیگه قهرمان ما باریدن گرفت و قهرمان پاشو کرد توی یه کفش اسپرت گنده که یاالله ، من سیم کارت میخوام ولی مامان و باباش براش توضیح دادن که " ای بابا داری قصه رو خراب می کنی. آخه تو کدوم قصه دیدی که قهرمان داستان به جای کمک به پدر و مادرش، از اونا سیم کارت بخواد؟ تازه ما با کلی زحمت! و خرج این دکتر، اون دکتر کردن تونستیم تو رو معجونی از قهرمان ها دنیا بیاریم. به ما رحم کن و از خیر این سیم کارت بگذر... " اما قهرمان ما هم مدام می گفت "الان تو سر سگ بزنی موبایل در میاد. اصلا شما من و هم نسل های منو درک نمی کنین. منم مثل فرزان توی "شمعی در آب" میرم و [...] میترکونم و [...] میکشم تا راحت بشین..."

جونم واستون بگه عزیزانم که بالاخره پدر و مادر/ گریان و نالان/ هق هق کنان/ فروختند تنبان/ جهیزیه رو/ ابزار کارو/ فرش و خونه رو، تا اینکه تونستند برای گل سرسبد زندگی شون سیم کارت ثبت نام کنند. اما بر خلاف تمام قهرمان های دنیا این قهرمان ما دچار عارضه خوش شانسی شد و سیم کارتش الویت اول در اومد (راوی :اصلا از اول داستان معلوم بود این قهرمان ما یه جای کارش می لنگه... مشکوکه...)

و اما بقیه ماجرا از زبان من:

قهرمان فوق الذکر - در حالی که در بستر بیماری بود و داشت با عزراییل بر سر یک ربع، نیم ساعت وقت اضافه چک و چونه میزد- من رو به عنوان تنها نوه اش صدا کرد و بعد از صحبت در باره مزیت های استفاده از تکنولوژی روز گفت: " نوه عزیزم، من اول خواستم این چند تا چوب رو بدم دستت بشکونی تا بعدش بهت پیام اخلاقی بدم اما دیدم اولاً این جیگول بازیها مال قدیمه، ثانیاً اگه تونستی همه رو بشکونی من بیچاره سر پیری کنف میشم... پس بیا این قبض سیم کارت رو به عنوان ارث از من بگیر." و خودش سریعاً ریق رحمت رو تا آخر سر کشید. من هم که تحفه دندان گیری نصیبم شده بود ماندم تا صبح دولتم بدمد.

سرانجام روز موعود فرا رسید و من با علافی چندین ساعته و با مصرف تمام نیرو های ماورا الطبیعه که از پدربزرگم به ارث برده بودم (از قبیل نامردی، تو صف زدن، خالی بندی، قلدری و...) موفق به گرفتن این میراث خانوادگی شدم. خوشحال و خندان، گوشی ای مقروض را با سیم کارت پدر بزرگ به کار انداخته و بعد از 3ساعت سرو کله زدن با انواع پیغام هایNo service و No SIM و SIM Miss و... بالاخره توانستم گوشی را به کار اندازم. اما چشمتان روز بد نبیند، با اینکه میتوانستم با گوشی شماره گیری کنم ولی با کمال افتخار، سیم کارت من در شبکه وجود نداشت و من مدام به 118 پاس داده می شدم و از 118 هم به این طرف و آن طرف. آن قدر به این جا و آن جا پاس داده شدم و آن قدر- گلاب به رویتان- الفاظ محبت آمیز نثار خودم و جد و آبادم شد که در پی شکایت بر آمدم ولی چون می دانستم این جا کارم را سریعاً راه می اندازند نهایتا قصد عزیمت به ترکیه (برای مرافعه با شرکت ترکیه ای) کردم که بعداً پشیمان شدم. در پایان هم که دیدم استفاده از یک سیم کارت صفر اینقدر دردسر دارد و صبر ایوب و عمر نوح و تمام صفات 123998 پیامبر دیگر را می طلبد، نوه ام را صدا کردم و بعد از صحبت در باره مزیت های استفاده از تکنولوژی روز، سیم کارت را به او هدیه دادم و عطای سیم کارت را به لقایش بخشیدم. البته هنوز قصد سر کشیدن ریق رحمت را ندارم وامیدوارم نوه ام هنگام دادن سیم کارت به نوه اش، در باره مزیت های استفاده از تکنولوژی روز صحبتی نکند.

اشاره: داستان واقعی است و تمام شخصیت ها (بغیر از شخصیت هایی که در داستان نقش داشتند) حقیقی هستند.


مهدی سالاری :: Mahdi_Satan@yahoo.com

نظرات وارده :1



 

           

Designed and Provided by Webprov.net
Copyright © 2001-2004 Sharghian Electronic magazine.  All rights reserved.